زندگی به رنگ آبی

خرید بک لینک
امروز داشتم تو نت اسم دکترم رو سرچ میزدم تا خیالم بابت زایمانم راحت باشه..یهو رسیدم به اسم دکتر رستگار رحمانی... واقعا آدم ها با قدرت توکل و اراده و عزم جدی رستگار میشن.. درود به تمام انسان های پاک که برای نجات بشریت تلاش میکنن.. خیلی انگیزه گرفتم.. خیلی حالم بهتر شد.. خیلی خوبه که میتونم تلاش کنم و خدا بهم قدرت داده.. باید تلاش کنم.*** دختر مامان هنوز دنیا نیومده و فردا 38 هفته بارداریم تموم میشه... چند بار به جناب همسر گفتم که خودت باید پیشم بمونی تو بیمارستان.. آمار اتاق های وی آی پی رو گرفتم.. اما نمیدونم چرا چندبار تکرار میکنه پس بعد زایمانت کی بیاد پیشت تو بیمارستان.. چقدر سخته دختری روز عروسی و زایمانش بی مادر باشه.. غمگین ترین روز واسه اون دختر خواهد بود.. کاش مامانم بود و اینقدر غریب و تنها نبودم.. دیشب اینقدر از تکرار حرف همسرم ناراحت شدم گفتم نمیخوام بیای پیشم.. یه جوری میگی پس کی بیاد پیشت انگار من اینجا خانواده دارم یا رفیقی که بتونه بیاد پیشم.. نمیدونم چرا قبول نمیکنی خودت پیشم باشی.. نه ماه بچه رو سر دلم نگه داشتم و فقط ازت میخوام شب اول زایمان پیشم باشی اونم هی داری جا خالی میدی.. خواهر بزرگم تا دهم تیر امتحانات دانشگاهش طول میکشه و الا میومد پیشم.. الانم اگه بچم بعد از ده تیر دنیا بیاد غمی ندارم.. بعد بهم میگه خواهرت بیاد خرجش از اتاق وی آی پی بیشتره.. به قدری ناراحت شدم و دلم گرفته ازش.. حالا خوبه من خودم شاغلم منبع درآمد دارم.. وابسته به پولش نیستم.. فهمیدم مشکلش هزینه هست.. حالا من میخوام بیمارستان دولتی و زایمان طبیعی داشته باشم که رایگان هست همه چیزش.. فقط هزینه یه شب بستری اتاق رو باید پرداخت کنه که اونم 220 هزار تومنه.. گاهی اینقدر پشیمو زندگی به رنگ آبی...

ما را در سایت زندگی به رنگ آبی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: دوشنبه 30 خرداد 1401 ساعت: 15:42

چقدر فرآیند بارداری دردناکه و مهم ترین بخشش زایمان.. خدایاااااااااااااااااا تورو به عظمتت قسم کمکم کن زودتر این روزهای آخر هم بگذره و سنگینی بار رو دلم رو به سلامت پایین بذارم.. من تمام این دردها رو به خاطر تو تحمل میکنم و برای رضای تو گام بر میدارم.. ان شاءالله دخترم بنده ی خوب درگاهت بشه و از مسیر هدایت خارج نشه.. *** دخترم با توجه به تجربه ی زایمان قبلیم حس میکنم هفته دیگه بغلم باشی.. تو هم دیگه جات تنگ شده و لحظه شماری میکنی واسه دنیا اومدن.. اما خانم دکتر گفتن ده روزی دیگه تحمل کنم.. از طرفی چون تو این شهر غریبم و غیر از بابات کسی نمیتونه تو بیمارستان همراهم باشه باید منتظر بمونم چندتا امتحان باقی مونده اش هم تموم بشه.. ولی خدا میدونه که دیگه چقدر تحمل این روزها و سنگینیت برام سخت و دردناک شده.. پاهام و کمرم دیگه جواب کردن.. ولی به عشق روزهای پیش رو تحمل میکنم.. دوستت دارم عشق مامان..  زندگی به رنگ آبی...

ما را در سایت زندگی به رنگ آبی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 121 تاريخ: شنبه 28 خرداد 1401 ساعت: 14:25

سلام دختر گل و شیطونم..امروز 36 هفته و 4 روزه که تو دلم جا گرفتی و دیگه روزهای آخر باهم بودنمون هست و دیگه کم کم باید اماده بشی واسه زندگی تو دنیای هم زیبا هم ....یک ماهی هست که کلا شبا اصلا نمیخوابم یعنی نمیتونم که بخوابم آخه عزیزم تو خیلی بزرگ و سنگین شدی و حسابی به ریه هام فشار میاری... دیگه امشب از شدت نفس تنگی نمیتونستم حتی دراز بکشم..36 هفته و دو روز رفتم سونوگرافی وزنت 3 کیلو و 250 گرم بود...این یعنی باید منتظر یه دختر تپل باشم. خدا کمکم کنه بتونم راحت فارغ بشم بدون هیچ مشکل غیرقابل پیش بینی..و اما برای اسمت هنوز که هنوزه توافق نکردیم و نمیدونم به دنیا بیای قراره چی صدات کنم عزیزدلم... ولی خب قول میدم یه اسم خوشگل واست انتخاب کنیم.محمدحسین دوست داره اسمت رو بذاریم یاسمن... بابایی میگه درسا.. من میگم غزل و احتمالا فاطمه..ولی راستش هنوز هیچ اسمی اون طور که باید به دلم ننشسته.خب نفس مامان من برم نماز بخونم.. تو هم قول بده زود دنیا بیای و راحت شم . و روی ماهت رو ببینم. بی صبرانه منتظر اومدنتیم. عاشقتم دختر گلم زندگی به رنگ آبی...

ما را در سایت زندگی به رنگ آبی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: شنبه 21 خرداد 1401 ساعت: 12:25

صفحه بندی